تبليغاتX
به نام تنها نوازنده ی گیتار عشق

به نام تنها نوازنده ی گیتار عشق

<marquee>به کلبه من خوش امدید</marquee>

نه ، نه.............................................................................................

نه ، نه
باور نمی کنم
رفتن ، نشانه پایان حرف نیست
 
می خواستم بگویمت آیا
شنیده ای
حرفی که از نگاه عاشق من
                  در تو جاری است؟
آیا شنیده ای که                                   

هزاران نوشته ام

از ناشنیده های تو و
      دردهای خود ؟
پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو هم مثل دیگران
سبزی سبزه های دلم را لگد کنی
نه ، نه
باور نمی کنم .....
در تو تمام خوبی باران حضور داشت
من با نگاه تو عاشق شدم رفیق
             با ور نمی کنی؟
آیا مگر که این همه
شعر و کلام و حرف
یکبار هم به گوش تو
             آیا نمی رسد؟
نه ، نه
باور نمی کنم ....
حالا تمام مردم این شهر واقفند
دیوانه ای که نامه
برای تو می نوشت
روی تمامی دیوارهای شهر
  مردی ست که
    با نگاه تو عاشق شده رفیق ....
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو از من بریده ای
  آن حرفهای قشنگ و نگاه را
بالای دفتر مشق رفاقتم
تا بود ، نام تو بود و
نبوده است جز تو
برای معنی عاشق شدن کسی ....
رفتی ولی
به نشان تو مانده است
در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛
این جمله که باید دوباره گفت :
رفتن ، نشانه پایان عشق نیست
بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند
من سالهاست
       که بعد از تو عاشقم !
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 7:16  توسط اسد افشار  | 

درد دل.............................................................................................

 
دوست خوب من ! سلام
 
گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، وقتی به کارگری می رفتم سیلی بسیار خوردم . ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.
وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد. یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.
آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.
 
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
 
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 7:1  توسط اسد افشار  | 

تنها و بی کس............................................................................

 
><><><>تنها و بی کس<><><><
 
میون چند تا اطاقک، سوتوکور خسته و خاموش... یه نفر نشسته تنها،
 
انگاری شده فراموش... دو تا چشم، بارون نم نم میزنه به روی گونه ... چقدر
 
 این دل غصه داره، آخ فقط خدا می دونه ...لحظه ها آسه وآسه ،دست غم
 
 پاشون و بسته... صدای خرده جواهر، یه نفر دلش شکسته ...تودل یه قصر
 
 تاریک، چند نفر شادن و مستن... انگاری خبر ندارن، دل پیرارو
 
 شکستن ...اونا اون پیرارو روندن، فکر حالشو نکردن... ندیدن پیرای خسته
 
 ،توی خلوت گریه کردن... توی خلوت گریه کردن...
 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:15  توسط اسد افشار  | 

اونی که میخواستم....................................................................................

()()اونی که می خواستم....()()
 
 
<>اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و <>

<> به پاي یک  عشق جديد نشست و <>

 <>چش روي آرزوم هميشه بست و<>

<> پشت مه پنجرمون رها شد <>

<> اوني كه مي خواستم مث اشك چكيد و <>

<> تو طول راه يهو يكي رو ديد و<>
 
<> صداي از ما بهتر و شنيد و <>

<> به خاطر هيچي ازم جدا شد<>

<>اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو <>

<> تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و <>

<> تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و <>

<> يكي ديگه تو روياهاش خدا شد<>
 
<> اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و <>

<> بين گلا يه گل تازه چيد و<>

<> به اوني كه دلش مي خواس رسيد و <>

<> مثل تموم مردا بي وفا شد <>

<> اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و <>

<> يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و<>

<>منكر مجنون شد و كوه و دشت و <>

<>منكر عشق و بودن با ما شد <>

<> اوني كه مي خواستم زير قولش زد و <>

<>با يكي ديگه پيش من اومد و <>

<> به خاطر اون به ما گفتش بد و<>

<> عزيز تر از ديروز و از حالا شد <>

<>اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و <>

<> پيغام دادش كه ديگه برنگرد و <>

<> بد بودن ما رو بهونه كرد و<>
 
<> غيبش زد و يك دفعه كيميا شد <>

<>اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و<>

<>هستي شو پيش يكي ديگه باخت و<>

<> قصر من و با يكي ديگه ساخت و <>

<>شكر خدا باز ولي پادشا شد <>

<>اوني كه مي خواستم من و داد به باد و<>

<>رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و<>
 
<> زد زير عشقش تا يادش نياد و <>

<> اسم منم جز آدم بدا شد<>
 
<>اوني كه مي خواستم من و زد كنار و<>
 
<> خزونشو يه جوري كرد بهار و<>

<>قايم شدش تو يه عالم غبار و<>
 
<> تقدير ما مثل موهاش سيا شد<>

<>اوني كه مي خواستم آخرش گم شد و <>

<> بازيچه ي چشماي مردم شد و <>

<> وارد عشق صد و چندم شد و <>

<> توي خيال كس ديگه جا شد<>
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 7:37  توسط اسد افشار  | 

امشب بي تو..................................................................................

><><>امشب بي تو....<><><

 

بی تو امشب...... باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو

 

و گفتم: که خسته ام از همه چيز و همه کس .....به تو گفتم و

 

های های گريه کردم... زار زار ناله کردم ....گفتم اينجا غصه

 

 دارم.... هيچکس را هم ندارم.... از همه چيز و همه کس من

 

گسستم با همين دستهای بسته ام ...مثل اينکه کودک هستم.... از

 

 تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که

 

 باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:29  توسط اسد افشار  | 

تعبير عشق.....................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

()()()تعبیر عشق()()()

زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد.............

 

با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد.....................

 

زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود....................

 

کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد........................

 

همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود.........

 

طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد..................

 

زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم.................

 

با وضوئي با دعايي با  خدا  تقدير کرد...................

 

><><><>کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد<><><><

 

><><>روزهاي تيره را خواب کرد....<><><

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:23  توسط اسد افشار  | 

<><><I MISS YOU SO MUCH><><>

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:28  توسط اسد افشار  | 

شوم...............................................................................

 

<><><>شوم<><><>

                                              

 


بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

 


من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:19  توسط اسد افشار  | 

کاش....................................................................................

()()()کاش میدانستم چیست()()()

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

<><><><><><><><><><><><><>

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:1  توسط اسد افشار  | 

ای رهگزران..........................................................................................

ای رهگذران گوش><><><><><><><>
       
<><> آشفته دلی هست در این خلوت خاموش><><><><><>
                          
<><><><><>  او زاده غم بود ز غم های جهان گشت فراموش...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:56  توسط اسد افشار  | 

من بی تو هرگز.......................................................................................

 


(((((( من بي تو هرگز )))))))

 

><><><><><><><><><><><><><><><><

 

چشمانت.......................... را براي زندگي  مي خواهم

   

اسمت............................ را براي دلخوشي مي خواهم

 

دلت ..............................را براي عاشقي مي خواهم

 

صدايت........................... را براي شادابي مي خواهم

 

دستت............................ را براي نوازش مي خواهم

 

پايت.............................. را براي همراهي مي خواهم

من

 

بي

 

تو.....

 

هرگز

 

عطرت........................... را براي مستي مي خواهم 

                             

خيالت ...........................را براي پرواز مي خواهم

 

 .........................و.........................................

 

خودت........................... را براي پرستش مي خواهم

 

><><><><><><><><><><><><><><><><

 

I Love You…………………………………

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:32  توسط اسد افشار  | 

تنهایی..............................................................................................

‌‌(((((((تنهايي)))))))

 

 

<> انکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد<>

 

<>  رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت<>

 

<> صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم <>

 

.............ميگويد: دوستت دارم...............

 

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

 

 

 

 

<>از كه پنهان كنم اين راز دل خسته خويش<>

 

   

<>از خدايي كه خود ميداند<>

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 5:49  توسط اسد افشار  | 

وای بر من...........................................................................................

 

((()))واي بر من گر نميديدم در اين  دنيا تو را((()))

گر نميكردي سوي من نگاه

گر نمي رفتم با يك نگاه زراه

عاشقي در سرشت من نبود

يا كه عشقت سر نوشت من نبود

گرچه ديدم در رهت دادم بلا

واي بر من گر نميديدم تو را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 6:57  توسط اسد افشار  | 

ای ستاره ها.........................................................................................

 

 

 

اي ستاره ها)))>>>>>>>>>>>>>>>>> )))>>>>>>>>>>>>>>>>>

............................اي ستاره ها كه بر فراز آسمان ............................
.......................با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد ........................
................اي ستاره ها كه از وراي ابرها .................
.............بر جهان نظاره گر نشسته ايد............
........آري اين منم كه در دل سكوت شب......
........نامه هاي عاشقانه پاره ميك.......
..اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد..
.......................................دامن از غمش پر از ستاره ميكنم .............................
.............................با دلي كه بويي از وفا نبرده است...........................
..........................جور بيكرانه و بهانه خوشتر است ....................
.............در كنار اين مصاحبان خودپسند.............
.............................ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است ........................
......................اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من ..........................
.......................ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟..................
.................اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او ................
..........آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟..............
.........جام باده سر نگون و بسترم تهي ........
...سر نهاده ام به روي نامه هاي او ...
.سر نهاده ام كه در ميان اين سطور.
..................................جستجو كنم نشاني از وفاي او................................
...............................اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد ..........................
.........................از دو رويي و جفاي ساكنان خاك .......................
.......................كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد ....................
...............اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك ..............
....من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست ....
........تا كه كام او ز عشق خود روا كنم .......
.....لعنت خدا بمن اگر بجز جفا.....
....زين سپس به عاشقان با وفا كنم ....
...........................اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار...........................
............................سر بدامن سياه شب نهاده ايد................................
...........................اي ستاره ها كز آن جهان جاودان .................
...................روزني بسوي اين جهان گشاده ايد...................
.............رفته است و مهرش از دلم نميرود ..............
......اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟......
.......اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها.......
...پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:28  توسط اسد افشار  | 

ممنون از شما عزیزان.................................................................................

 

 

((((با عرض سلام و خسته نباشید))))

 

( خدمت همه ی دوستانی که به من)

 

( سر زدند .خیلی ممنون از نظرات شما واقعا از شما سپاس گذارم)

 

  { ارادت مند شما اسد افشار}

 

***as_prof2006@yahoo.co.in***

 

***

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:50  توسط اسد افشار  |