تبليغاتX
به نام تنها نوازنده ی گیتار عشق

به نام تنها نوازنده ی گیتار عشق

<marquee>به کلبه من خوش امدید</marquee>

در حسرت ديدار تو...................................

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:35  توسط اسد افشار  | 

من به ياد تو........................................................................................

بوسه را دوست دارم امّا نه در هوس                                  
  پرنده را دوست دارم امّا نه در قفس
 
تو را دوست دارم تا آخرين نفس        
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 0:25  توسط اسد افشار  | 

رفتي و منو..........................................................................................

 
رفتي ولي اين رو بدون هر جا باشي دوست دارم
 
هنوز براي ديدنت به روياهام پا مى ذارم
 
            دل منو شكستي ، وقتي  تنهام گذاشتي                                                               
كاش مى دونستم ، كه هيچ وقت دوستم نداشتي
 
دل منو شكستي ، امّا يادت بمونه كه                                                
هيچكسي مثل من قدر تو را نيست بدونه 
 
رفتي ولي اينو بدون هر جا باشي دوست دارم                                                 
هنوز براي ديدنت به روياهام پا مى ذارم
 
چقدر دلم مى سوزه ، عمري دروغ شنيدم                                                   
با اين همه صداقت ، آخر به هيچ رسيدم
 
منو بگو دلم رو پاك به تو باخته بودم                                                    
نفهميدم روي آب خونمو ساخته بودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 0:23  توسط اسد افشار  | 

مرا با عشق.......................................................................................

 
 

 
 
 
 
به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم
 
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
 
 تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم
 
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
 
 به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

به لحن آب نمناك باران

نمي دانم شنيدي برنگشتي

و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد

نگاهش كردم و چيزي به من نگفت

توو هم در انتظار يك بهانه

از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكي ست اين عشق
 
ببين با سرنوشت من چها كرد

تو هم اين رنجش خاكستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مقل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يك لحظه باريدي و رفت ي

دلم پرسيد از پروانه يك شب

چرا عاشق شدي در عجيبي ست

و يادم هست تو يك بار اين را

ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يك شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديد و رفتي

 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست

پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار

كنار خانه روييدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يك رنج

شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتي

 غروب كوچه هاي بي قراري

حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را
 
بروي كوچه پاشيدي و رفتي

كنار من نشتي تا سپيده

ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گل ها

خدا مي داند و نيلوفر و عشق
 
به من گفتند گل ها تا هميشه

تو از اين شهر كوچيدي و رفتي

جنون در امتداد كوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را

 نمي داني كه من ن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را

به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست

پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري

دل من را كشانيدي و رفتي

پريشان كردي و شيدا نمودي

تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم

تو پايان مرا ديدي و رفتي
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:18  توسط اسد افشار  | 

تو زيبا ترين........................................................................................

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی\

 
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
 
حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است
 
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی
 
به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
 
ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
 
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
 
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
 
تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست
 
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:13  توسط اسد افشار  | 

بي تو، ...............................................................................

<><>بي تو<><>

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به
 
 دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق
 
 ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد،
 
عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر
 
 گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
 
. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت
 
. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب
 
 شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده
 
 به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - " از اين عشق حذر كن! لحظه‌اي
 
 چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به
 
 نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني،
 
 چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:‌" حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش
 
 تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر،
 
 لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ..." باز
 
 گفتم كه : " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم
 
 و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! " اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب
 
، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد!
 
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم
 
، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم، نه گرفتي دگر از
 
 عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه
 
 حالي من از آن كوچه گذشتم!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:11  توسط اسد افشار  | 

دادگاه عشق..........................................................................................

 
 
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبهيه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
                            
توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت توچشاش حلقه اشکه توي قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:8  توسط اسد افشار  | 

بخواب اي نازنين............................................................................

 
 
بخواب اي نازنينم

مهربانم

دلنشينم

منم من عاشقت

آرام باش اي بهترينم

من اينجا مست مستم

مست و بي پروا

شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان

همان شبها كه من مست حضور تو

نياز تو

دو چشم دلنواز تو

خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم

ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي
 
 چيدم

من امشب وحشي ام ساقي

ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا

ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم

تازه نميدانند

من مستم

من اما غرق جرمم

پي از شب بر سر دارم

آري من مستم هوسبازم عطش دارم

عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده

كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي
 
كرد

من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم

فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور

اي كه آغشته به تو دستان افكارم

در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز

با دل با نفس با عشق با پزواز

تو را من دوست ميدارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:1  توسط اسد افشار  |